|
سرد و خالی و درهم شکسته...
|
به بیداری چشمان خطا رفته ام،
دل بستم
انگار که از خواب تنفر دارم
روزن صبح و
نسیم تپش پنجره ها
همگی جذبه ی تست،
که برایش
طول بی پایان شب را
چه زمستانی و هرچند که تابستانی!
بی خوابم...
مثل یک بوف
به شکار می اندیشم
تله در دستم نیست
حمله هم دل می خواهد،
که ندارم
و به ناچار کمین می مانم
تا اگر چشم چرخاندی و از چهره ی صبحت گذری با من خورد
مست آن رنگ سیاه
بزنندم که به ناخورده؛
مست
منم...
که اگر گمراهم،
که فقط عطر تورا می فهمم از شد و آمد بی موقع او...
همه تقصیر صباست
چه کنم؟ بیمارم!
"مجهول"
"مجهول"
امشب پر از ستاره و ماه عاشقانه نیست!
"ابری" که آسمان مرا تیره تر کند
چشم فریبکار تو یا یک شکار ناب
چشمی که چشم های تو را خیره تر کند...
... و شاید در طلسم چشم آهویی گرفتارم
فقط خواب از سرم می پرّد و چون موج سرگردان
که با گرداب بی سامانِ هر سویی گرفتارم
تو و این جاده ات! بیراه را ول کن، برو تا که
نگردانی به تاب و عشوه ی مویی گرفتارم
شکارم بود، اما! در میان بهت این مرداب
به پرهای سفید و هیبت قویی گرفتارم
نمی فهمم چرا امشب نه مستم نه خمارم
و خوابم می پرد از عمق و با بویی گرفتارم
کجا امشب تو ای شب بو برایم قصه می گویی؟
که تو دوری و من فانوس بی سویی گرفتارم
"در اینجا کس نمی فهمد زبان صحبت مارا" *
مگر رودی چو دریابد که من جویی گرفتارم
"مجهول"
*: این مصرع متعلق به استاد شفیعی کدکنی است.
تو مست مست رفتی و بی جام آمدی
هر آن برای گریه ی من روضه ی هبوط
هر آن برای گریه من رام آمدی
در امتحان زندگیت پخته تر شدی
اما زمان صحبت من خام آمدی
دیدی که از مسیر دلت "کوچه" می روم
اما برای دل شدنم "دام" آمدی
دیدی که چشم خواب من از تو به وهم رفت؟
تو غیر هر خیال و هم اوهام آمدی
یک آن به شاهنامه ورق خود، پیش من
تو رستمی، تو زالی و تو سام آمدی!
رفتی برای نام من و روز واپسین
دیدم تو را که ساده و گمنام آمدی
تقدیم به نامدارانی که بی ادعا و پر ابهت رفتند و بی نام و بی سر و بی بدن باز گشتند
و شاید هم هنوز باز نگشته اند...
"مجهول"
گفتم: خدا به نامه ي ما مهر قحر زد
پا در ميان خلوتمان زد نبود تو!
سنگي سري به حالت آرام نهر زد
طاقت نداشت بي تو به عاشق بدل شود
مردي كه زخم كهنه ي خود را به زهر زد
راهي كه تابلو هاي مسيرش به سمت توست
خود را به كوچه هاي شلوغي دهر زد
اما براي رد شدن از نيل چاره چيست؟!
موسي گلايه كرد و خودش را به قهر زد
مردمان کهنه ی خورشید باز...
در مسلمانی به کفر افتاده اید
سجده تان پر گشته از تردید باز
ناخدا ها! فکر توفان بیخود است
می شود اینگونه شب، تمدید باز
در زمین افسانه می خوانید و راست
می روید از وهم تا ناهید باز
جمله هاتان گرچه قفل واژه هاست
واژه هم از حرفتان ترسید باز
گرفته بال کبوتر در ان رواقی که
هزار غنچه ندارد تصوری از او
کنار گنبد سبزی کنار طاقی که
میان چشم من و چشم مست او خط است
همان خط کذایی همان فراقی که
سپید داده به موهای مشکی قرنی
اسیر کرده و دارد به حال شاقی که
به جای درد و شکنجه فقط وعید نگاه
دو چشم مشکی و صافی ته اتاقی که
نشسته منتظر آنجا به جای آن همه تلخ
به چشم روشنش آیم از اتفاقی که...
تقدیم به تنها علت برکت روزگار قحط سالی
"مجهول"
عشق باز از ترک ضربه ی همیشه شکست
چون نسیم از دل یک عابر یک گوشه نشست
آینه از تپش گوشه ی آن بیشه شکست
تک درخت آمد و از عشق سوالاتی کرد
ناگهان قامت او خم شد و تا ریشه شکست
قاصدک پرسید از عشق: چرا اینجایی؟
گفت در شهر مرا عقل به صد تیشه شکست
ظاهرم سنگی بود! آینه با مردم گفت:
رد کنیدش برود خاطره ی شیشه شکست
"مجهول"
آن دم که بغض خورده و مایوس آتشی
در عمق خواب های زمستانی ات چه بود؟
کاین فرودین گشت و تو مانوس آتشی
بس کن! خیال فائده اش نیست، واقعا
چون هیزمی که خشک تو ملموس آتشی
دامن بگیر! یا که به تقدیر تن بده...
وقتی کنار شعله ی ملموس آتشی
در های و هوی خلوت مردانه ات نرو
آینجا فراز صخره تو فانوس آتشی
***
حالا برای پا شدن از خاکه پر بزن!
این چلّه شد تمام، تو ققنوس آتشی
"مجهول"